تبليغاتX
ترنم

دختران ایرانی نازترین عکسهای ایرانی

عکسهای خفن ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

نازترین عکسهای خارجی

عکس های خارجی

کلیپ عکسهای خفن ایرانی های ایرانی

کلیپهای ایرانی


ترنم

کسی با ترنم باران از میان پچ پچ گل های اطلسی می آید .

بخش دوم

تاریخچه شخصی خود را از بین بردن

 

پنج شنبه 22 دسامبر 1960

دون خوان نزدیك در ،‌ روی زمین نشسته بود و به دیوار خانه اش تكیه داده بود . صندوقی را برگرداند و از من خواهش كرد كه راحت مستقر شوم ،‌ مثل خانه خودم . چند بسته سیگار به او هدیه كردم . گفت كه سیگار نمی كشد ولی هدیه مرا پذیرفت . از سرمایی كه شب صحرا را فرا می گیرد و از چیزهای دیگر حرف زدیم .

از او پرسیدم كه آیا حضور من عادت هایش را به هم نمی زند ؟ ابروهایش را درهم كشید و به من نگاه كرد و گفت كه عادتی ندارد و اگر مایل باشم می توانم تمام بعد از ظهر را با او بگذرانم .

چند ورقه شجره نامه از كیفم بیرون آوردم .كتابهای مردمشناسی زیادی مطالعه كرده بودم و فهرست مشروحی از خصایص فرهنگی ویژه سرخپوستان آن منطقه استخراج كرده بودم . مایل بودم كه آنها را برایش بخوانم تا هر چه به نظرش آشنا می آمد و به او مربوط می شد به من بگوید ...

تصمیم گرفتم از برگ شجره خانوادگی شروع كنم ، ‌از او پرسیدم :

-        شما پدرتان را چطور خطاب می كردید.

خیلی جدی جواب داد :

-        به او می گفتم بابا .

جوابش مرا دلخور كرد ولی با این تصور كه نفهمیده منظورم چیست ورقه را به او نشان دادم . یك طرف برای پدر و طرف دیگر مختص مادر بود . چند مثال از اسامی كه در زبان انگلیسی برای صدا زدن پدر و مادر به كار می برند ، ‌برایش آوردم . شاید بهتر بود از مادرش شروع می كردم .

-        مادرتان را چه خطاب می كردید ؟‌

ساده لوحانه جواب داد :‌

-        به او می گفتم مادر .

-        آنچه من می خواهم بدانم این است كه آیا لغات دیگری برای خطاب پدر و مادر به كار می بردید ؟ ‌اسم آنها چه بود ؟ سعی كردم آرامش خود را حفظ كنم و مخصوصا مودب بمانم .

سرش را خاراند و نگاه ابلهانه ای به من كرد و گفت :‌

-        خدای من ! چه سوالهائی . بگذار فكر كنم .

مدتی گذشت . به نظر می رسید كه بالاخره دارد به خاطر می آورد . خودم را برای نوشتن آماده كردم . در حالیكه به نظر می رسید غرق جستجوهایش است با خود گفت :

-        خوب . به آنها چه می گفتم ؟ آنها را اینطور صدا می كردم :‌-آهای بابا ! آهای مادر !

بدون اینكه بخواهم خنده را سر دادم . حالت صورتش واقعا خنده آور بود و من نمی دانستم آیا با پیرمردی غیرعادی سر و كار دارم كه دارد مسخره ام می كند یا با یك ساده لوح طرف هستم . با همه صبری كه در خود سراغ داشتم برایش توضیح دادم كه تا چه حد این مسائل جدی است و چقدر برای من مهم است كه این اوراق را پر كنم . مُصِر بودم كه مسئله وراثت و تاریخچه شخصی را به او بفهمانم . دوباره گفتم :‌

-        اسم پدر و مادر شما چه بوده است ؟

نگاه كاملا روشن بینانه ای به چهره ام دوخت و آرام ولی با قدرت غیر منتظره ای گفت :

-        وقتت را با این چرت و پرت ها تلف نكن .

دهانم از تعجب باز ماند . مبهوت شده بودم . گوئی شخص دیگری این كلمات را بزبان آورده بود . لحظه ای قبل یك سرخپوست چلفتی و احمق روبروی من بود كه سرش را می خاراند و ناگهان او روابط را معكوس كرده بود . خودم را بی شعور و احمق یافتم . او بطرز غیر قابل توصیفی به من نگاه می كرد – در نگاهش نه نخوت بود و نه معارضه جوئی ،‌ نه نفرت و نه تحقیر . چشمانش از محبت می درخشیدند و روشن و با نفوذ بودند .

پس از سكوتی طولانی گفت :

-        من تاریخچه شخصی ندارم . یكروز فهمیدم كه تاریخچه شخصی دیگر لزومی ندارد و مثل مشروب تركش كردم .

اظهاراتش بنظرم غیر قابل فهم بود . ناگهان احساس ناراحتی و نوعی احساس خطر مرا فرا گرفت و به او یاد آوری كردم كه گفته بود سوالاتم مزاحم او نیستند . این مطلب را تائید كرد . نگاه عمیق و نافذی به من انداخت و گفت :‌

-        من تاریخچه شخصی ندارم . یك روز ، ‌وقتی احساس كردم دیگر لازم نیست ،‌ آنرا رها كردم .

چشم از او برنداشتم با این امید كه شاید اینطور بهتر بتوانم او را درك كنم . پرسیدم :

-        چگونه انسان می تواند تاریخچه شخصی خود را رها كند ؟

-        اول باید انسان بخواهد كه آنرا رها كند و سپس آهسته آهسته بنحوی هماهنگ آنرا از خود جدا كند .

-        چرا انسان میل به چنین كاری را احساس می كند ؟

تاریخچه شخصی من برایم خیلی مهم بود و به آن پایبند بودم . ریشه های خانوادگی من عمیق بود و صادقانه فكر می كردم كه بدون آنها زندگی من نه معنائی خواهد داشت و نه تداومی .

گفتم :

-        شاید بهتر است معنی رها كردن تاریخچه شخصی را برایم توضیح بدهید . با لحن خشكی پاسخ داد :

-        خود را از قید آن آزاد كن . منظور من فقط این بود .

دوباره گفتم :‌

-        حتما من مقصود شما را درك نمی كنم . مثلا خودتان را مثال بزنیم . شما سرخپوست یاكی هستید و این را نمی توانید عوض كنید .

با لبخند پاسخ داد :

-        من یاكی هستم ؟ تو این را از كجا می دانی ؟

-        مسلما برای من امكان ندارد كه از آن مطمئن شوم ولی شما خودتان آن را می دانید و این مهم است . و این تاریخچه شخصی شما را می سازد .

بنظر من این مطلب غیر قابل تردید بود . گفت :

-        این كه من بدانم سرخپوست قبیله یاكی هستم یا نه برای من تاریخچه زندگی نمی شود زمانی این موضوع جزء تاریخچه من محسوب می شود كه دیگری آن را بداند . می توانم به تو اطمینان بدهم كه هرگز كسی نمی تواند از آن مطمئن باشد .

ناشی گرانه همه چیز را یادداشت می كردم . آنگاه از نوشتن دست كشیدم و به او نگریستم . نمی توانستم او را توجیه كنم . اثرات مختلفی روی من گذاشته بود . آنها را در ذهنم مرور كردم . نگاه اسرار آمیز و نافذ او در جلسه اول ملاقاتمان برای من كاملا تازگی داشت . در ادعای آن شب او كه توافق همه اشیاء و موجودات اطراف را جلب می كند ،‌ لطفی دیدم . هوشیاری و طنز عصبانی كننده اش از طرف دیگر مرا گیج می كرد . وقتی در باره والدینش از او سئوال كردم ظاهری كاملا ابلهانه داشت ولی حالا اظهاراتش با نیروئی غیر منتظره مرا عمیقا تكان می داد . او كه بود ؟‌

دوباره شروع به صحبت كرد گوئی مسیر افكار مرا دنبال كرده بود :

-        تو نمی دانی من كه هستم اینطور نیست ؟ تو هرگز نخواهی دانست من كه هستم یا چه هستم زیرا من تاریخچه شخصی ندارم .

سپس پرسید :

-        آیا پدر داری ؟

پاسخ مثبت دادم و او افزود كه برای مثال قضاوتی را كه پدرم در باره من داشت بخاطر بیاورم ، می گفت :

-        پدرت تو را با تمام خصوصیاتت می شناسد و از تو تصوری قاطع دارد . او می داند تو كه هستی و چه می كنی و هیچ چیز در دنیا نخواهد توانست تصوری را كه او از تو دارد تغییر دهد . بعلاوه همه كسانی كه ترا می شناسند تصوری از تو در ذهن خود دارند و تو نیز همواره می كوشی كه با اعمالی كه انجام می دهی این تصور را تائید كنی . سپس با لحن تاثر آوری پرسید :

-        ملتفت نیستی ؟ تو مجبوری دائما تاریخچه شخصی خودت را تجدید كنی و به همین منظور هر چه انجام می دهی برای والدینت ، نزدیكان و دوستانت تعریف می كنی . اما اگر تاریخچه شخصی نداشتی هیچ توضیحی لازم نبود به هیچكس بدهی . دیگران نه از اعمال تو ناراحت می شدند و نه عصبانی و بخصوص هیچكس نمی توانست روی تو اعمال نظر كند .

ناگهان همه چیز در ذهنم روشن شد . بی آنكه دقیقا این مطلب را بررسی كرده باشم همیشه آنرا می دانستم . بدون تاریخچه شخصی بودن ،‌ لااقل در سطح روشنفكرانه ،‌ مفهوم جالبی بود ، ‌معذالك بنظرم می رسید كه موجب احساس تنهائی خطرناك و بدعاقبتی خواهد شد . میل داشتم در این باره با دون خوان صحبت كنم ولی جلو خودم را گرفتم . رابطه ما بطور وحشتناكی غیر متعارف بود و مسخره بنظر می رسید كه بخواهم یك بحث فلسفی را با سرخپوست پیری كه بی شك ” ‌ظرافت “ فكری یك دانشجو را نداشت ، عنوان كنم . در هر صورت او موفق شده بود مرا از قصد اولیه ام كه سوال در باره تاریخچه خانوادگی او بود منحرف كند . به او گفتم :‌

-        نمی دانم چطور شد كه ما به این موضوع كشانده شدیم ، در حالیكه من می خواستم فقط چند تا اسم برای پر كردن این اوراق بپرسم . جواب داد :‌

-        وحشتناك ساده است . ما به این جا رسیدیم چون من گفتم كه از كسی در باره گذشته اش سوال كردن نشانه خریت عظیمی است .

لحن سخنش محكم بود . فهمیدم كه به هیچ طریقی نمی توانم نظرش را عوض كنم  بنا بر این تغییر روش دادم و پرسیدم :

-        آیا این طرزفكر مخصوص یاكی هاست كه به تاریخچه شخصی معتقد نباشند ؟

-        نه . این اعتقاد من است .

-    شما این را از كجا آموخته اید ؟

-    در طول زندگی ،‌ آن را آموخته ام .

-   آیا پدرتان آن را به شما آموخته است ؟

-  نه . می شود گفت كه خودم به تنهائی به این نتیجه رسیده ام و حالا راز آن را به تو می گویم كه امروز دست خالی برنگشته باشی . صدایش تبدیل به زمزه حزینی شد . از خنده منفجر شدم . او واقعا استعداد بی نظیری در طنز داشت . من با یك هنرپیشه مادر زاد روبرو بودم . با لحن استاد واری ادامه داد :

- همه این ها را بنویس . چرا كه نه ؟‌ بنظر می رسد وقتی می نویسی راحت تر هستی . سرم را بلند كردم . بدون شك پریشانی مرا در چشمانم دید . دستهایش را روی  رانهایش زد و قهقهه پر نشاطی را سر داد .

سپس با لحن شمرده ای گفت :

-  بهتر است تمامی تاریخچه خود را از بین ببریم . زیرا این كار ما را از افكار مزاحم و دست و پا گیر آدمهای دیگر خلاص می كند .

حرفش بنظرم باور نكردنی بود . گیچ شده بودم . چهره ام انفعال درونیم را نشان می داد . از این فرصت استفاده كرد و گفت :

-  مثلا تو . تو نمی دانی در باره من چگونه فكر كنی چون من تاریخچه شخصی زندگی خود را محو كرده ام و كم كم در اطراف خودم و زندگی ام فضای مه آلودی بوجود آورده ام . حالاهیچ كس نمی تواند با اطمینان بداند من كه هستم یا چه می كنم .

-   ولی شما ،‌ شما خودتان می دانید چه كسی هستید .

فریاد زد :

-   مسلم است كه ... نمی دانم . و از دیدن تعجب مطلق من از شدت خنده به زمین در غلطید .

سكوت طولانی برقرار شد . گذاشت من خیال كنم كه بالاخره اقرار خواهد كرد كه خود را خوب می شناسد . با این حیله مرا تهدید می كرد . ترس برم داشته بود . با صدائی آهسته گفت :‌

-این است رازی كه امروز بر تو روشن می كنم : هیچ كس تاریخچه زندگی مرا نمی داند . حتی خودم .

چشمهایش چپ شدند . مرا نگاه نمی كرد. به نقطه نامعلومی پشت شانه چپم خیره شده بود . چهارزانو نشسته بود . پشتش صاف بود معهذا به نظر می رسید كه در حال استراحت است . در این لحظه تصویر خشونت محض بود . در او رئیس قبیله و جنگجوی سرخ پوست را مجسم می دیدم كه در قصه های كودكی فراوان شنیده بودم . این افسانه پردازی رمانتیك ، ‌احساسات متضادی در من بر می انگیخت . می توانستم صادقانه بگویم كه او را دوست دارم و در عین حال وجودش وحشت كشنده ای در من ایجاد می كرد .

این نگاه عجیب مدتی ادامه یافت . بالاخره در حالی كه به همه آنچه در اطراف ما بود اشاره می كرد گفت :

-  چگونه بدانم كه هستم د رحالی كه من همه این چیزها هستم . لبخند زنان نیم نگاهی به من انداخت و ادامه داد :

-  تو باید كم كم در اطرافت فضای مه آلودی ایجاد كنی . تو باید همه چیز را در باره خودت محو كنی و از بین ببری تا آنجا كه دیگر هیچ اطمینانی باقی نماند ،‌هیچ واقعیتی باقی نماند . مساله تو در حال حاضر این است كه خیلی واقعی هستی . اعمالت خیلی واقعی هستند ، خلق و خو و واكنشهایت خیلی واقعی هستند . هیچ چیز را بطور مسلم نپذیر. تو باید شروع كنی به محو كردن خودت .

فكر كردم قصد دارد برایم تعیین تكلیف كند . در زندگی هر بار كسی به خودش اجازه داده بود مرا راهنمائی كند با او قطع رابطه كرده بودم و حتی تصور نصیحتی از این قبیل مرا فورا در حالت دفاعی قرار می داد . دون خوان با لحن آرامی ادامه داد :

-تو گفته بودی می خواهی چیزهائی در باره گیاهان بیاموزی . آیا امیدواری كه مفت و مجانی آنها را بدست آوری ؟‌ تو خیال می كنی كجا هستی ؟ ‌ما با هم توافق كرده ایم كه تو می توانی از من سوال كنی و من هر چه بدانم به تو خواهم گفت . اگر این موقعیت برایت خوشایند نیست . دیگر حرفی با هم نداریم .

صراحت وحشتناك او مرا آزار می داد . متاسفانه ناچار بودم قبول كنم كه او حق دارد .

ادامه داد :‌

-   در واقع تو می خواهی اطلاعات بیشتری در باره گیاهان بدست آوری ولی چون در باره آن ها مطلب گفتنی وجود ندارد ، ‌پس یكی از كارهائی كه باید بكنی این است كه تاریخچه شخصی خودت را محو كنی .

-  ولی آخر چگونه ؟

- از كارهای ساده شروع كن . مثلا به دیگران نگو چه می كنی و بعد كم كم افرادی كه تو را خوب می شناسند ،‌ رها كن . بدین ترتیب فضای مه آلودی در اطراف خودت خواهی آفرید .

-  ولی این ابلهانه است . چرا مردم نباید مرا بشناسند ؟‌ این كار چه ایرادی دارد ؟

-   ایرادش این است كه به محض اینكه تو را شناختند برای آنها موجود معلومی می شوی و آن وقت دیگر هرگز نمی توانی مسیر فكرشان را تغییر دهی . من شخصا واپسین آزادی ناشناس ماندن را دوست دارم . مثلا هیچكس با اطمینان مرا نمی شناسد . آنطور كه مردم تو را می شناسند .

-   ولی این دروغ گفتن است . خیلی جدی حرفم را قطع كرد و گفت :

-   دروغ یا حقیقت برای من مهم نیست . در واقع دروغ هنگامی دروغ است كه تاریخچه شخصی وجود داشته باشد .

در این مورد با او بحث كردم . این مطلب را عنوان كردم كه دوست ندارم آگاهانه دیگران را اغفال كنم و فریب دهم . پاسخ داد:

-  تو در هر حال همه را فریب می دهی .

پیر مرد روی زخم چركین تمام زندگی من انگشت گذاشته بود . بجای اینكه از او بپرسم منظورش چیست یا از كجا می داند كه من دائما در حال گول زدن دیگران هستم . فقط سعی كردم برای كار خود دلیلی بیاورم . گفتم به این موضوع واقفم و از آن عمیقا رنج می برم . والدین و دوستانم هرگز به من اعتماد نمی كنند ، در حالی كه هرگز در زندگی به آنها دروغ نگفته ام . گفت :

-  تو همیشه دروغ گفته ای . فقط نمی دانستی چرا . و حالا این را می دانی .

اعتراض كردم :‌

-   شما نمی بینید كه من از عدم اعتماد دیگران چقدر خسته ام ؟‌

با لحنی مطمئن جواب داد :

-  آخر تو غیر قابل اعتمادی .

-  لعنت بر شیطان ! من غیر قابل اعتماد نیستم .

خشم من عوض این كه او را جدی تر كند موجب خنده دیوانه وارش شد . احساس كردم كه از این پیرمرد از خود راضی متنفرم . متاسفانه او حق داشت .

وقتی دوباره آرام شدم ،‌ ادامه داد :‌

-  اگر انسان تاریخچه شخصی نداشته باشد هیچ كدام از حرف هایش نمی تواند دروغ محسوب شود . مشكل تو این است كه می خواهی همه چیز را برای همه توضیح بدهی ولی در عین حال هم می خواهی تازگی و بدعت آنچه را می كنی حفظ نمائی . خوب به محض اینكه راجع به كارهایت توضیح می دهی دیگر نمی توانی شور و شوق لازم برای ادامه آنها را حفظ كنی و آن وقت دروغ می گوئی .

چرخشی كه مطالب بخود گرفته بود مرا سر در گم می كرد . بجای این كه حرفش را قطع كنم  و در باره اشتباهات خود یا مفهوم مطالبی كه می گفت بحث كنم ،‌ می كوشیدم ذهن خود را متمركز كنم و آنچه را می گفت به بهترین وجهی یادداشت كنم . ادامه داد :

-  از این به بعد تو باید آنچه را كه مایلی ، ‌به دیگران بگوئی ، ولی هرگز برایشان توضیح ندهی چگونه به آن رسیده ای .

-  من نمی توانم سر نگهدار باشم . آنچه به من می گوئید بی فایده است .

با لحن خشكی گفت :

-   خوب تغییر كن . برقی از خشونت در چشمانش می درخشید . به حیوان وحشی غریبی شباهت داشت . معذالك افكار و اظهاراتش كاملا همساز و درست بود . حرمان من جای خود را به سرگردانی عصبانی كننده ای داد . گفت :‌

-        ببین ، فقط دو راه وجود دارد : یا ما همه چیز را مسلم و واقعی و قطعی می پنداریم یا نقطه نظر مخالف را انتخاب می كنیم . اگر پیشنهاد اول را بپذیریم به ملالی كشنده از دنیا و از خودمان می رسیم . با انتخاب راه دوم كه لازمه اش محو كردن تاریخچه شخصی است فضای مه آلودی در اطراف خود ایجاد می كنیم . حالت اسرار آمیز و فوق العاده ای است . هیچكس نمی داند خرگوش از كجا بیرون خواهد آمد . حتی خودش .

گفتم :‌

-        محو كردن تاریخچه شخصی این خطر را در بر دارد كه احساس نا ایمنی ما را افزایش دهد . پاسخ داد :‌

-        هنگامی كه هیچ چیز مسلم و قطعی نیست ،‌ ما همیشه گوش بزنگ خواهیم بود و همیشه آماده رفتن هستیم . اگر انسان نداند كه خرگوش پشت كدام بوته پنهان شده هیجان انگیز تر است تا اینكه طوری رفتار كند كه انگار همه چیز را می داند .

مدتها سكوت كرد . حداقل یكساعت تمام . نمی دانستم چه بگویم . بالاخره بلند شد و از من خواست كه او را به شهر مجاور ببرم .

این گفت و گو مرا بطرز عجیبی از پا در آورده بود . خواب بر من غلبه می كرد . در بین راه به من گفت كه ماشین را متوقف كنم و اگر می خواهم خستگی در كنم بالای تپه ای كه در آن نزدیكی بود بروم و روی قسمت مسطح آن روی شكم دراز بكشم و سرم را بطرف مشرق بگذارم .

بنظر می رسید عجله دارد . حوصله اعتراض نداشتم . شاید خسته تر از آن بودم كه حرف بزنم . از تپه بالا رفتم و آنچه گفته بود انجام دادم . شاید دو یا سه دقیقه خوابیدم و این كافی بود كه دوباره نیرو بگیرم .

تا مركز شهر رفتیم و آنجا از من خواست پیاده اش كنم . درحالیكه از ماشین پیاده می شد گفت :‌

-        باز هم بدیدارم بیا . حتما این كار را بكن .

 

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت16:56توسط بچه های کانون | |